از کدام کاراکتر در بازی ها متنفرید؟
نویسنده:بهنام رئوف نیا
ارسال شده در:06 آبان 1396، 21:58

از کدام کاراکتر در بازی ها متنفرید؟

تقریبا همه ی ما آدم ها از یک یا چند کاراکتر که در طی عمر خود در فیلم ها و سریال ها دیده اند بدشان می آید. این مساله در مورد گیمرها و کسانی که به بازی های ویدئویی علاقه دارند شامل شخصیت های بازی هم می شود. آدم گاهی بی دلیل از یک نفر در جریان داستان متنفر می شود. گاهی از دیالوگ ها، تن صدا، یا نقش یک کاراکتر در داستان بدمان می آید. گاهی هم اتفاق می افتد که از قیافه ی یک کاراکتر حالمان به هم می خورد، بدون هیچ دلیل خاصی.

در این جا چند تا از کاراکترهای منفور که به خصوص خودم از آن ها بدم می آید را معرفی می کنم. شاید کاراکترهایی که شما از آن ها متنفرید هم در میان این ها باشد، اگر نیست در پایین صفحه و بخش نظرات بنویسید از کدام کاراکتر بدتان می آید، چرا؟

بیشتر کاراکترهای Final Fantasy 8 (فاینال فانتزی 8)

 

کاراکتر

در این یک مورد کمی احساس گناه می کنم چون بیشتر طرفداران سری فاینال فانتزی این کاراکترها را دوست دارند. با این حال تحمل تقریبا هر کسی که در فاینال فانتزی 8 دهانش را باز می کند برای من سخت است. از آخرین باری که این بازی را انجام دادم مدت ها می گذرد و دارم سعی می کنم عمق بیزاریم از شخصیت های این نسخه را بار کلمات کنم و روانه ی این مطلب نمایم. اولین نفر در فهرست من قطعا اسکوال است. اسکوال لئون هارت (Squall Leonhart) در فاینال فانتزی 8 دانش آموز 17 ساله ای است که شخصیت گوشه گیری دارد.

اسکوال بی نهایت شخصیت خسته کننده ای دارد. شخصیت او اصلا پایه و اساس درست و حسابی ندارد. یک نوجوان تک رو که انگار از دماغ فیل افتاده. در پایان بازی شخصیت او کمی رشد می کند و جا می افتد اما در کل بی نهایت مزخرف است. من هنوز به لاگونا (Laguna) علاقه ی خاصی دارم، او در اصل شخصیت گمشده ی اسکوال است. زل (Zell) هم چندان بد نیست اما شخصیتی است که طرفداران فاینال فانتزی بیش از همه از او بدشان می آید. دلیل من برای نفرت پیدا نکردن از او نوع شخصیتش است. کار او این است که همه را اذیت کند و کفر شخصیت هایی که من از آن ها متنفرم را در آورد. همین تلاش باعث شایسته ی خارج شدن از دایره ی نفرت فاینال فانتزی 8 باشد.

وارن از بازی Life is Strange  (زندگی عجیب است)

کاراکتر

شخصیت وارن (Warren) با چیزی گره خورده که به نظر می رسد سازندگان بازی تمایل زیادی به آن دارند. حس می کنم هر چند بار هم که به جای مکس (Max) سعی کنم دوست وارن باشم و سعی کنم به خودم بقبولانم که « ما فقط دوستیم و رابطه ی ما در همین حد باقی خواهد ماند» بازی روندی را دنبال می کند که به صحنه ی نشستن کنار مکس و در آغوش گرفتن او می رسد.

حسی که از یک کاراکتر در گیمی مثل Life is Strange به آدم دست می دهد ناشی از آن دموهای میان بازی و نحوه ی بازی تعاملی در نقش مکس است. این حس آدم را به آنجا می رساند که فکر می کنی وارن آدمی است که حد و مرز خود را نمی شناسد و این برای بیشتر آدم ها از جمله خود من قابل تحمل نیست.

به نظر المان های شخصیت وارن عمدا در بازی قرار داده شده است. این المان ها باعث می شود وارن مکس را به عنوان چیزی بیش از یک دوست ببیند و وقتی در بازی پیش می روی مدام از برخوردهای ناشیانه ی آن ها با هم احساس معذب بودن و راحت نبودن به آدم دست می دهد. اما مطمئن نیستم آیا سازندگان بازی می خواستند مخاطب وارن را به چشم یک آدم چندش آور ببیند یا نه.

برای من یکی وارن چندش آور است و در بازی از کنار او بودن احساس ناراحتی می کنم. هر چه بازی کنترلِ بودنِ دور از وارن را از من می گیرد و درست مشخص نمی کند که وارن کجا قرار گرفته من بیشتر احساسات ناخوشایند می گیرم.

ایگو از بازی The 7th Guest (مهمان هفتم)

کاراکتر

هنری استاف (Henry Stauf) شخصیت پلید بازی مهمان هفتم است. شخصیت او طوری است که به خاطر 50 هزار تومان آدم می کشد، اسباب بازی هایی می سازد که بچه ها را می کشند و امارت خود را با معما های پلید پر کرده است. اما من از هنری استاف متنفر نیستم. من از شخصیت اصلی بازی مهمان هفتم متنفرم. روحی که از بدن جدا شده، فراموشی دارد و در امارتی به نام ایگو زندانی شده است. چون یک لحظه خفه نمی شود….

وقتی داری معماهای استاف را حل می کنی، این روح پیر مدام با آن صدای روح مانندش آدم را دست می اندازد. مثلا می گوید: « نمی دانم آیا روز نکته ی معما را می فهمد یا نه». آنچه بیشتر حرص آدم را در می آورد این است که صدای ایگو مثلا باید به آدم کمک کند. وقتی داری بازی شطرنج انجام می دهی و می خواهی یک مهره را جا به جا کنی می گوید: « یعنی این مهره کجا ممکن است برود؟ ». وقتی سعی می کنی هجدهمین نت پیانو را به خاطر بیاوری می گوید: « این نت به نظرم آشناست».

این شیرین زبانی های مسخره ی ایگو که فکر می کند خیلی بامزه است کفر آدم را در می آورد. از آن بدتر اینکه وقتی صدایش درمی آید مکان نما از روی صفحه محو می شود و باید صبر کنی تا حرف ایگو تمام شود و مکان نما دوباره برگردد.

من هیچوقت مهمان هفتم را تمام نکردم. ایگو را در آن امارت استاف رها کردم تا برای همیشه آن حبس باشد و از این کارم هم خوشحال هستم. امیدوارم آن جا بپوسد.

تالی از Mass Effect (تاثیر انبوه)

کاراکتر

می دانم تالی (Tali) طرفداران زیادی دارد. وقتی تالی در بازی ریک مک کورمیک (نویسنده ی گیم) مرد، او 15 بار بازی را از اول انجام داد تا کاری کند تالی نمیرد. اما هروقت تالی روی صفحه ظاهر می شود دلم می خواهم بلند شوم و بروم. کواریان ها نژاد جالبی هستند و گذشته ی داستانی خیلی خوبی دارند اما ای کاش در بازی من یک نماینده ی بهتر داشتند. صمیمیت بیش از حد تالی غیرطبیعی و مزخرف است. شخصیت او طوری است که آدم را معذب می کند و اینکه طوری رفتار می کند تا پیش همه عزیز باشد حرص مرا در می آورد.

در گیمی که پر است از کاراکترهای فوق العاده، او با فاصله ی زیادی خسته کننده و لوس است. من تا آنجا که بتوانم کمتر وقتم را کنار او می گذرانم. تالی در سه گانه ی تاثیر انبوه شخصیت مورد تنفر من است.

 

جزارگو از  Skyrim  (اسکایرم)

کاراکتر

جزارگو (J’Zargo) اولین کاراکتر غیر قابل بازی ای بود که در اسکایرم با آن رو به رو شدم. او با آن گوی های آتشین باحالش آمد و مرا به یاد تایگرا (Tygra) از انیمیشن گربه های تندر (Thundercats) انداخت. در ابتدا واقعا از او خوشم می آمد. جزارگو هیولایی بود که یکی از معدود کاراکترهای غیر قابل بازی اسکایرم بدون سرپوش لول محسوب می شد.

وردهای او ویرانی و بازسازی بودند. این هنر او بود و باعث می شد یکی از  بهترین انتخاب ها برای پشتیبانی نبرد در فضای محدود باشد. علاوه بر این، وقتی به لول 50 رسید، ناگهان مهارت های یک دست و زره سنگینش به وجود آمد و او را به یک تانک بدل ساخت.

اما در کنار همه ی این ها، جزارگو واقعا کاراکتر سردردی است. خطاب کردن خودش به صورت سوم شخص به اندازه ی کافی مسخره بود، اما خود بزرگ بینی های بسیار و کنایه های اعصاب خرد کن او به حدی است که من ترجیح می دهم تنهایی با یک گله اژدهای افسانه ای بجنگم.

من این رفتارهای آزار دهنده ی او را تحمل می کردم تا اینکه یک روز گفت:

اوه، اما تو اشتباه می کنی. تنها دلیلی که باعث شده با من مخالف باشی این است که داری به طرز فجیعی می بازی و خودت خبر ندارد.

جزارگو را برداشتم و با او به اعماق یک غار رفتم. به جایی رسیدیم که پر بود از جانورهای دراوگر (Draugr). من عقب ایستادم و تماشا کردم. جزارگو جنگید و در نبرد کشته شد. من او را در غالب یک گربه ی زامبی بدون صورت احیا کردم. او هنگام پرسه زدن از صخره پرت شد پایین و مرد. خیالم راحت شد. کاسه ی صبرم را لبریز کرده بود.

دلورین از Rocket League  (راکت لیگ)

کاراکتر

می خواستم به جای این کاراکتر وینستون از Overwatch را انتخاب کنم. نه به این خاطر که مشکل خاصی با کاراکتر وینستون دارم بلکه به خاطر فکر عجیبی که پشت طراحی آن است؛ فکری که شاید خود صاحبش هم نمی داند آن را از کجا آورده. تقریبا تمام بازی های این ژانر دسته کم یک کاراکتر نو دارند. در بازی پالادینز، درختانی که راه می روند؛ در بازی جنگزاده (Battleborn) یک قارچ گنده ی مسلح.

من تقریبا بقیه ی کاراکترهای Overwatch و طراحی آن ها را دوست دارم. اما ایده ی یک حیوان یا هر چیز مربوط به دنیای ما که در بازی حرف می زند واقعا مغز عجیب غریبی می خواهد. دادن شخصیت انسانی به چیزهایی که اصلا ربطی به ماجرا ندارند؟ برای درک بی ربطی این کار یک مثال می زنم. فرض کنید یک نارگیل را استراتژیست سیاسی کنیم یا قهرمان پشتیبان یک بازی داستانی. اگر یک روباه قرمز دارای شخصیت انسانی باشد و شغل تاکسیدرمیست را انتخاب کند چه؟ حالا یک نارنجک انداز هم در دستش بگذارید. اما شخصیت پردازان Overwatch چیزی خلق کرده اند که خیلی تخیلی تر از این حرف هاست. یک گوریل دانشمند.تکرار می کنم: یک گوریل دانشمند.

بیچاره روان شناسی که سازنده ی Overwatch  را برای درمان پیش او می برند.

کاراکتر

 

 

 

بهتر است وینستون را حاصل پریدن بیش از حد طراح Overwatch  روی ترامپولین در کودکی حساب کنم و دیگر به آن فکر نکنم.

من از یک کاراکتر دیگر بیش تر از وینستون بدم می آید. وینستون فقط حاصل تغذیه بد مادر طراح Overwatch  هنگام بارداری است. کاراکتر مورد نظر من یک ماشین است. سال 2015 وقتی غرق بازی راکت لیگ بودم یادم هست کار ده ها هزار نفر از مردم که دلورین را در راکت لیگ خریده بودند کفری ام می کرد.

آن روزها این ماشین از یک داستان هالیوودی مزخرف به نام « بازگشت به آینده» آمده بود و آمپر فروش آن در بازار چسبیده بود به سقف. « بازگشت به آینده» داستان مزخرفی است که فیلم و سریال و کارتون آن را ساخته اند. در این داستان یک نفر ماشین زمان می سازد و به گذشته می رود.

فیلم و کارتون های « بازگشت به آینده» مربوط به دهه ی 1980 است و در سال 2015، با انتخاب یک روز به نام « روز بازگشت به آینده» این ماشین مزخرف که در آن داستان ماشین زمان است دوباره خبرها را پر کرده بود و سر و صدای زیادی برایش به راه افتاده بود. می خواستند ماجرا را اینطور جلوه دهند که یک عده به یاد نوجوانی و خاطرات خود از فیلم و کارتون « بازگشت به آینده» حس نوستالژیک گرفته اند و حالا با خریدن ماشین دلورین و مراسم گرفتن برای روز « بازگشت به آینده» یاد گذشته ها می کنند. اما همه ی این ها برنامه ریزی شده بود و تنها یک هدف داشت: فروختن یک ماشین اسباب بازی به بزرگسالان و اتفاقا موفق هم بود.

این بیماری در راکت لیگ همه گیر شده بود و این ماشین همه جای بازی سبز می شد.  با آن صدا و علامت « 88 مایل در ساعت» (88MPH). آنقدر این ماشین را دیده بودم که تا ماه ها هر صدایی را به شکل صدای موتور دلورین می شنیدم.

می دانم مردم دوست دارند خاطرات خود را زنده کنند اما گره زدن یک بازی فوتبال ماشین ها با یک فیلم علمی تخیلی دهه 80 ؟

 

تو ، وقتی اسنایپ بر می داری ( بازی های شوتر)

کاراکتر

از نظر من، آزار دهنده ترین کاراکتر، اسنایپرها در بازی های شوتر مولتی پلیر هستند. من در بازی دژ تیمی 2 (Team Fortress 2) دیدبان اصلی هستم برای همین کاملا به آزار و اذیت اسنایپرها عادت دارم. می دانم در دانستم خط های دید هر نقشه مهارت هایی وجود دارد و بازیکن ماهر جایی توقف نمی کند که اسنایپرها راحت او را بزنند. اما کشته شدن پی در پی با گلوله ی کسی که آن طرف نقشه نشسته برای من کمترین جذابیت را در بازی های شوتر دارد.

در بازی های اول شخص شوتر که برای دستیابی به اهداف مختلف کار گروهی صورت می گیرد، اسنایپر تنها باعث می شود فضایی که من در آن می توانم کارهای جالب انجام دهم محدود شود. و این محدودیت به چه قیمتی؟ اینکه در بوته ها پنهان شوی و هروقت نشانه روی سر دیگران آمد کلیک کنی؟

در مورد اسنایپرهایی که به دنبال کشتن من نیستند و با من هم تیمی هستند هم اوضاع به همین شکل است. ویژگی های یک اسنایپر دقیقا متضاد ویژگی های لازم برای رسیدن به اهداف بازی است. در حالت deathmatch بسیار به ندرت اتفاق می افتد که اسنایپرها به بالای جدول امتیازات بروند. اسنایپر یک کلاس بازی بد برای آدم های بد است. احساس من در این مورد هیچ ربطی به عدم توانایی ام در نشانه گیری و شلیک از راه دور ندارد. اسنایپ برای آدم هایی است که از پشت خنجر می زنند، استثنا هم ندارد.

 

آندوین ورین در Hearthstone

کاراکتر

 

« کسی نیست مرا از شر این کشیش نخود هر آش راحت کند؟ ». این شکایت پادشاه هنری دوم بود که وقتی به گوش چند شوالیه رسید، راه افتادند، آمدند و کار توماس بکت که در آن زمان اسقف اعظم کلیسای کانتربری بود را تمام کردند. شاید به قتل رساندن کار فجیعی باشد اما بگذارید به شما اطمینان دهم که چنین سرنوشتی برای آندوین ورین (Anduin Wrynn) هیروی کشیش بازی Hearthstone بیش از حد خوب است. هر کس که در این بازی کشیش است، یک آدم پست و فاسد می باشد مگر اینکه از پرتره ی هیروی تایراند ویسپرویند استفاده کند یا با یک اسکله اژدها کار کند. استفاده و کنترل کشیش کار آن دسته بازیکنان پست فطرتی است که بردن برایشان کافی نیست، آن ها حتما باید با کارت های شما برده شوند و کارشان به اندازه ی یک عصر یخبندان طول می کشد.

منبع: pcgamer

850×426 (1024×513)
137.03 KB
850x426 (1024x513)
137.03 KB
اولین نفری باشید که به این مطلب رای می‌دهید
امتیاز به مطلب

چه امتیازی به این مطلب میدی؟

1 2 3 4 5
دیــدگاههای کاربـــران
بارگذاری ...
دیدگاه خود را با ما به اشتراک بگذارید

نشانی ایمیل شما در مجله خبری پلازا منتشر نخواهد شد. بخش‌هایی که با علامت * مشخص شده اند اجباری هستند.

0/1500
captcha
Abollfazl rap fan 14 اسفند 1398، 20:53

و اینم لیست من: شخصیت منفی بازی far cry 3 خیلی شخصیت لوس و بد قیافه ایه همه ی شخصیت های فاینال فانتزی