سریال سیمپسون ها / The Simpsons
شیوا قنبریان
نویسنده:شیوا قنبریان
ارسال شده در:13 آبان 1397، 23:00

معرفی 30 اپیزود برتر از سریال سیمپسون ها

30امین فصل سریال محبوب و پرطرفدار سیمپسون ها (The Simpsons) در 30‌ام سپتامبر پخش شد و ما را بر آن داشت تا دوباره به عقب بازگردیم و فصل‌های مختلف این سریال را به قصد انتخاب 30 اپیزود منتخب، بازنگری کنیم. با ما و فهرست بهترین اپیزودهای سریال سیمپسون ها همراه باشید.

سریال سیمپسو‌ن‌ ها نزدیک به سی سال ادامه داشته است و صدها اپیزود و یک فیلم سینمایی را به مخاطبان مشتاق و علاقمندِ این سریال عرضه کرده است. آنچه واضح است سختی انتخاب بین این تعداد اپیزود است. با این حال ما 30 اپیزود را انتخاب کردیم که در ادامه معرفی می‌شوند.  برای هر کس که به پیگیری ماجراهای خانواده سیمپسون‌ در شهر کوچک اسپرینگفیلد در ایالات متحده علاقمند است، تماشا‌ی‌ این 30 اپیزود ضروری و حیاتی به نظر می‌رسد.

برترین قسمت های سریال سیمپسون ها

شاید در نگاه اول به نظر برسد که چنین انتخابی، تعداد بسیار کمی از مفاهیم و تم‌های مورد نظر سریال سیمپسون‌ ها را به تصویر می‌کشد اما با بررسی دقیق‌تر متوجه می‌‌شویم که می‌توان چنین انگاشت که این 30 اپیزود منتخب تقریبن قادر هستند جان کلام این سریال را تصویر کنند. اجازه بدهید ما نیز با خواندن اظهارنظرهای‌تان در پایین متن، از اپیزودهای منتخب‌ شما مطلع شویم.

 


30- سیمپسون- لیزای بت‌شکن (Lisa the Iconoclast) – فصل هفتم


 سیمپسون ها

معلم بارت:

مرتقع؟؟ (کلمه من درآوردی به جای ارتقاء) تا قبل از این‌که ساکن اسپیرینگفیلد بشم همچنین کلمه‌ای اصلن به گوشم نخورده بود!

معلم لیسا:

نمی‌دونم چرا این کلمه رو استفاده کرد؟! یه کلمه کاملاً من درآوردی!

لیسا در این اپیزود درسی می‌آموزد که مشابه با دریافتِ بتمن در Dark Knight است. لیسا یاد می‌گیرد که گاهی باید اجازه داد تا شهر و شهروندانش قهرمان‌های خودشان را داشته باشند، هرچند این قهرمان‌ها دروغین باشند و با رجوع به واقعیت متوجه شویم که چنین قهرمان‌هایی یا وجود ندارند یا هویت نیک‌شان جعلی بوده است. اپیزود لیسای بت‌شکن، یکی از قوی‌ترین اپیزودهایی است که با تمرکز بر دو راهی‌های اخلاقی عصر حاضر، داستان را پیش می‌برد. در این اپیزود وقتی هویت جعلی قهرمان اسپیرینگفیلد برای لیسا محرض می‌شود وی قاطعانه تلاش می‌کند تا مردم اسپرینگفیلد را از حقیقت بنیان‌گذار محبوب شهرشان، جِبِدای اسپرینگفیلد، آگاه کند. اما لیسای حقیقت‌جو دوباره متوجه می‌شود با افشای هویت حقیقیِ قهرمان شهرشان دوباره به شخصیت منفور شهر تبدیل شده است. مردم در برابر کسی‌که بخواهد تصویر قهرمان‌شان را خدشه‌دار کند، تمام قد می‌‌ایستند و او را از خود می‌رانند. همانند تعداد زیادی از اپیزودهای درخشانی که لیسا پیش‌برنده داستان است، در این اپیزود نیز علاوه بر لیسا، تمرکز بر هومر هم است. هومر و چالشش بین اشتیاق بی‌ دلیلش برای حضور در رژه به پاس بزرگداشت جِبِدای اسپرینگفیلد و حمایت و برآورده‌کردن انتظارات لیسا در مورد افشای هویت جعلی قهرمان شهرشان.

در پایان باید به اجرای به یاد ماندنی دونالد ساترلند اشاره کرد که در این اپیزود صداپیشه مهمان بوده است و اجرایش همانند تزئینات جذاب یک کیک لذیذ، این اپیزود را به خود مزیّن کرده است.

 


29- یک ماهی، دو ماهی، بلوفیش، بولوفیش (One Fish, Two Fish, Blowfish, Bluefish) – فصل دوم


 سیمپسون ها

هومر:

من می‌خوام تجربیاتم رو با تو در میون بذارم بارت. سه تا جمله‌ای که می‌گم رو هیچ‌وقت فراموش نکن! چون اگه ازشون استفاده کنی، می‌تونی راهت رو تو زندگی باز کنی. جمله شماره یک: به جای من وایسا! جمله شماره دو: اوه! عجب ایده‌ درخشانی رئیس! جمله شماره سه: منم که اومدم اوضاع همین‌جوری بود!

سریال سیمپسون‌ها در فصل دوم تلاش می‌کرد نقاط قوتش را تقویت کند اما این اپیزودِ غیرمعمول و دراماتیک، یک دوره طلایی را برای ادامه سریال نوید می‌داد. در این اپیزود هومر با فناپذیر بودن و مرگ خودش به شیوه‌ای خیلی سریع و واقعی مواجه می‌شود و از این‌که فقط یک بلوفیشِ (نام نوعی ماهی) مسموم را در یک رستوران ژاپنی خورده است و تنها یک روز دیگر از زندگی‌اش باقی مانده است، حسابی وحشت‌زده می‌شود!

نتیجه چنین اتفاقی خیلی احساساتی و ملودراماتیک می‌توانست باشد اما این اپیزود به اندازه کافی از هر دو فضای شوخی و تراژیک بهره می‌گیرد. صحنه خداحافظی هومر با خانواده‌اش و مواجه او با مرگ قریب‌الوقوعش سویه انسانیِ نامتعارفی را از کاراکتر هومر تصویر می‌کند؛ کاراکتری که اغلب به عنوان یک کاراکتر خود محور و حتی یک شخصیت نادان و احمق با رفتارهایی غیرقابل پذیرش، عجیب و حتی خطرناک تصویر شده است.

هم‌زمان با ارایه چنین تصویر انسانی از هومر، داستان به درستی با تصویری شیطنت‌آمیز تمام می‌شود. وقتی فردا صبح می‌شود هومر می‌بیند که نمُرده است و در حال جشن‌گرفتن و ابراز خوشحالی برای عمر دوباره‌اش، قول می‌دهد که هر روز را سرشار و مفید زندگی کند اما در تضادی شیطنت‌آمیز با این صحنه در صحنه بعد هومر را می‌بینیم که روی مبل لم داده و در حالی‌که یک برنامه سرگرم‌کننده تلویزیون را تماشا می‌کند، با ولع از کیسه‌ای که در دست دارد ژامبون خوک می‌خورد!

 


28- مادرِ هومر سیمپسون (Mother Simpson) – فصل هفتم


 سیمپسون هاابراهام سیمپسون:

اوکی اوکی… اعتراف می‌کنم که من نوزاد گمشده لیندبرگ هستم (لیندبرگ خلبان مشهور آمریکایی که نوزادش ربوده شد) واو … دلم برای بابایی حسابی تنگ شده… برای بابایی که می‌پره و می‌پره…

افسر اف‌بی‌آی:

 شما داری تلاش می‌کنی وقت ما رو تلف کنی یا فقط یه پیرِ خرف هستی؟!

ابراهام سیمپسون:

یه کم از گزینه اول و یه کم هم از گزینه دوم!

سریال سیمپسون‌ها تا فصل هفتم، هیچ اشاره‌ای به مادر هومر سیمپسون نمی‌کند و تنها پدرش، ابراهام سیمپسون، را که در طول سریال نقش مکمل دارد به عنوان پیرمردی سرگرم‌کننده و قابل اعتماد تصویر می‌کند. به این ترتیب هومر تنها در رابطه با پدرش تصویر می‌شود و تا این اپیزود به مادرش و نقش او در تربیت این کاراکتر نادان و ناکارآمد اما دوست‌داشتنی، اشاره‌ای نمی‌شود. در اپیزود مادرِ سیمپسون به ناگاه سر و کله مادر هومر پیدا می‌شود؛ زنی میانسال، گرم و دوست‌داشتنی اما برخلاف ابراهام که مورد اعتماد و ساده بود، زنی مرموز و دارای تاریخچه‌ای سؤال‌برانگیز تصویر می‌شود. در ادامه، داستان آن‌چه را باید درباره مادر هومر بدانیم برایمان تعریف می‌کند.

شخصیت موانا سیمپسون (مادر هومر) با صدای گرم و دلنشینِ گِلِن کلوز، محبوب و دوست‌داشتنی تصویر می‌شود. کسی‌که همه اعضای خانواده سریع به او علاقمند می‌شوند و حتی زمانی‌که نسبت به گذشته مشکوک او بدگُمان می‌شوند با شنیدن توضیحات موانا درباره گذشته‌اش نه تنها ظن‌شان نسبت به او برطرف می‌شود بلکه با او هم‌دل نیز می‌شوند و به خاطر سختی‌هایی که طی این سال‌ها کشیده برایش دل می‌سوزانند. موانا سیمپسون چندین دهه از دست بِرنز (کاراکتر فرعی و غیردوست داشتنی سیمپسون‌ ها) فراری بوده است و هم‌چنان هم تحت تعقیب قانون است. او در جوانی همراه با تعدادی کولی، در آزمایشگاه برنزِ جوان خراب‌کاری می‌کنند اما از بخت بد، تنها کسی‌ که در حین فرار دیده می‌شود اوست و به این ترتیب از آن سال‌ها تا کنون تحت تعقیب پلیس و شخصِ برنز قرار می‌گیرد. با پیوستن موانا به جمع خانواده، خانواده سیمپسون‌ ها دوباره دور هم جمع می‌شوند که این واقعه بامزه و مفرح تصویر می‌شود. با رجوع به گذشته از دیدن کودکی هومر می‌خندیم و برایمان جالب است که لیسای باهوش بالاخره در بین اعضای خانواده کسی را پیدا کرده است که حرف او را می‌فهمد و می‌توانند با هم گفت‌گو کنند و سرانجام عضوی از خانواده‌شان را پیدا می‌کند که قبولش دارد و می‌تواند به او به دیده احترام نگاه کند. اما در نهایت موانا متوجه می‌شود که نمی‌تواند از گذشته‌اش فرار کند و برای نجات خودش بار دیگر باید خانواده‌اش را ترک کند و این نقطه عطف داستان است. صحنه‌ای که هومر با چشمانی که اشک در آن حلقه زده در جاده‌ای خلوت و در حالی‌که آفتاب غروب می‌کند بار دیگر با مادرش خداحافظی می‌کند. صحنه‌ای که یکی از احساساتی‌ترین صحنه‌های این سریال است.

در پایان ذکر این نکته خالی از لطف نیست که اپیزود مذکور را جوابی برای اپیزود The Luck of the Fryrish از دیگر سریال خلق شده توسط مَت گرونیگ، خالق سیمسون‌ ها، تحت عنوان Futurama بدانیم. در این اپیزود از سریال Futurama بر خلاف اپیزود Mother Simpson، کاراکتر اصلی با رجوع به گذشته، مادرش را زنی بی‌عاطفه و بی‌توجه به خودش می‌بیند. مادری که حتی در حین زایمان حواسش به رادیواش است و موقع تولد اسمی برای پسرش انتخاب نمی‌کند چون می‌گوید دیشب شام را او درست کرده است و الان وظیفه پدر است که برای پسرشان اسمی انتخاب کند!

 


27- هومرِ خیلی خیلی چاق (King-Size Homer) – فصل هفتم


 سیمپسون هامارج:

لیسا، پدرِ تو می‌تونه به طرز غافلگیر‌کننده‌ای زودرنج و حساس باشه! یادته اون دفعه‌ای که به کلاه شرلوک هولمزش خندیدم؟! انقد بهش برخورد که یه هفته بد اخلاقی کرد و بعدش هم رفت آژانس کارآگاهی‌شو تعطیل کرد!

یکی از اپیزودهای مورد علاقه همه ما در سیتکام‌های انیمیشنی (sitcom: situation comedy) یا کمدی‌های موقعیتِ انیمیشنی، دیدن کاراکتر اصلی در شرایطی است که برای در رفتن از زیر کار و وظیفه‌ای که به او محول شده تا حدِ نهایی پیش می‌رود. در این اپیزود می‌بینیم که هومر برای فرار از تمرین‌های ورزشی سخت و اجباریِ بِرنز تصمیم می‌گیرد کاری کند که به عنوان یک انسان ناتوان از کار، خانه نشین شود و در خانه با کامپیوتر کارهایش را پیش ببرد. هومر که بدنی سالم دارد چگونه می‌تواند خودش را به دلیل ناتوانی جسمی از کار معاف کند؟! تنها راهی که پیش روی او قرار دارد، اضافه وزن است. هومر برای رسیدن به هدفش باید وزنش را به 300 پوند برساند و این هدفی‌ست که به راحتی و تنها با خوردن به آن دست می‌یازد. در نهایت هومر 300 پوند می‌شود و معاف از کار. او با استفاده از کامپیوتر شخصی‌اش مسئول کنترل گازِ کارخانه اتمی بِرنز می‌شود اما یک روز در اثر سهل‌انگاری‌، گازهای اتمی جمع می‌شوند و چیزی تا انفجار بزرگ اتمی و نابودی تمام شهر نمانده است. هومر که خودش را مسئول این بحران می‌داند تلاش می‌کند تا مانع از وقوع چنین حادثه‌ای شود پس باید هرچه سریع‌تر خودش را به کارخانه برساند. او باید زودتر از عقربه‌های ساعت حرکت کند و باید علی رغم وزن زیادش، سریع بدود و خودش را به کارخانه برساند.

اپیزود هومرِ خیلی خیلی چاق به دلایل زیادی شاخص و درخور توجه است. چه به خاطر دیالوگ‌های هوشمندانه و طراحی‌شده‌اش و چه به دلیل ترکیب تأثیرگذار از بدبینی و همدلی با موقعیتِ بدی که هومر در آن گیر افتاده است.

 


26- عروسی لیسا (Lisa’s Wedding) – فصل ششم


 سیمپسون هامو (کاراکتری که در اسپرینگفیلد بار دارد):

پس تو انگلیسی هستی! مممم… می‌دونستی ما تو جنگ جهانی دوم جون‌تون رو نجات دادیم؟!!

هیو (پسر انگلیسی که خواستگار لیسا است):

آره؟… خوب ما هم شما رو از مرگ حتمی در جنگ جهانی سوم نجات دادیم!!!

طیِ 30 سالی که سریال سیمپسون‌ ها پخش شده است، هیچ کدام از اپیزودها به قدرت اپیزود عروسی لیسا، نتوانسته است میزان مسخره بودن و در عین حال بی‌نظیر بودن خانواده سیمپسون‌ ها را تصویر کند. در این اپیزود به آینده سفر می‌کنیم و شهر اسپرینگفیلد را در 15 سال بعد یعنی در سال 2010 می‌بینیم. البته غیر از ماشین‌های سبک جتسونز و شاغل شدن بارت، تغییر زیاد دیگری در شهر نمی‌بینیم.

شوخی با اسپرینگفیلدِ سال 2010 به تنهایی می‌تواند برای موفقیت این اپیزود کافی باشد، اما فصه این اپیزود کاملن به داستان عشقیِ بین لیسا و معشوق‌اش هیو بستگی دارد. هیو (با صدای مندی پَتینکین) پسری انگلیسی، پولدار و جنتلمن است. لیسا به همان اندازه که از رفتارهای خانواده‌اش جلوی هیو شرمسار است، نمی‌تواند ازدواجی را تاب بیاورد که خانواده‌اش را به همان شکلی که هستند نمی‌پذیرد و به آن‌ها احترام لازم را نمی‌گذارد! اگرچه کلِ خط قصه آینده در واقع یک سناریوی چه می‌شد اگر است و نه آن‌چه واقعاً اتفاق خواهد افتاد با این حال این اپیزود یکی از تأثیرگذارترین لحظات عاشقانه بین هومر و دخترش لیسا را تصویر می‌کند.

این اپیزود اولین اپیزود از میان چندین اپیزودی‌ست که نگاهی به آینده خانواده پرجمعیت سیمپسون داشته است. اما بدون تردید اپیزودهای دیگر در مقایسه با اپیزود عروسی لیسا، کمرنگ دیده می‌شوند.

 


25- چه کسی به آقای بِرنز شلیک کرد؟ قسمت اول و دوم (Who Shot Mr. Burns – Parts 1& 2) – فصل ششم و هفتم


 سیمپسون هاآقای بِرنز:

از ابتدای خلقت، انسان اشتیاق زیادی به نابودن‌کردن خورشید داشته! کار فوق‌العاده‌ای که بعد از این می‌خوام انجام بدم اینه که جلوی تابیدن خورشید به اسپرینگفیلد رو بگیرم!

می‌توان این‌طور انگاشت که با روایت این داستان در دو اپیزود، انگار فریب خورده‌ایم. اپیزودهای چه کسی به آقای بِرنز شلیک کرد؟! تنها خط قصه‌ای است که سریال سیمپسون‌ ها در دو اپیزود روایت کرده‌ است و یک پارودی موفق است از شعار تبلیغاتی ?Who Shot J.R که برای تبلیغ سریال اُپرای صابونی دهه 80 تحت عنوان دالاس (Dallas) استفاده شده است. اپیزود اول، اپیزود پایانی فصل ششم بود. در این اپیزود آقای بِرنز برنامه‌ریزی می‌کرد که چطور به تک تک ساکنین اسپرینگفیلد صدمه بزند. او نفت به تازگی کشف شده را می‌دزدد، جلوی تابش خورشید را به اسپرینگفیلد می‌گیرد، دستیارش، اسمیترز را اخراج می‌کند و حتی نامِ هومر سیمپسون را که در کارخانه‌اش کار می‌کند هیچ وقت به یاد نمی‌آورد. این اپیزود با یک موقعیت دلهره آور تمام می‌شود؛ به این ترتیب که به آقای بِرنز شلیک می‌شود و این درحالی‌است که تمام مردم شهر اسپرینگفیلد مضنونین بالقوه این حادثه تلقی می‌شوند. درام در فصل هفتم با تحقیقات افسر ویگام ادامه پیدا می‌کند در حالی‌که لیسا در تلاش است تا نام پدرش را از اتهام شلیک به رئیسش پاک کند.

مسلما هر دو اپیزود خنده‌دار هستند ولی نکته اینجاست که باید قدردان سویه تاریک قصه‌های‌شان نیز باشیم. همچین داستان رمزآلود و جنایی این دو اپیزود سریال سیمپسون‌ ها را برای کل تابستان 1995 در موقعیت آدم‌های خشک‌مغزی که گمانه‌زنی می‌کنند و درباره مجرم بحث می‌کنند، نگه می‌دارد (زیرا فاصله تمام‌شدن فصل ششم و به بازارآمدن فصل هفتم، تابستان 1995 بود).

 


24- طبیعتا دوباره تنها (Alone Again, Natura- Diddly) – فصل یازدهم


 سیمپسون ها

هومر:

خودتو اذیت نکن نِد… به خاطر هیکل چاق من بود که ماد تو پیست ماشین‌سواری از روی صندلی‌اش بلند شد رفت هات‌داگ بگیره تا کمتر هیکل منو ببینه … این من بودم که وقتی ماد با ساندویچ هات‌داگ برگشت، باعث شدم اون همه تی‌شرتی که مثه توپ پرتاب کردن محکم به ماد بخوره و ماد پرت بشه پایینِ سکو… این من بودم که ماشینمو تو پارکینگ ماشین‌های آمبولانس پارک کرده بودم و باعث شدم تا ماد هیچ کمکی رو نتونه دریافت کنه و آخرین شانسش رو برای زنده‌موندن از دست بده…

در سریال سیمسون‌ ها، آدم‌ها سن‌شان بالا نمی‌رود، پیر نمی‌شوند و بنابراین نمی‌میرند. حتی سنِ مگی کوچولو هم بالا نمی‌رود! ولی در این اپیزود شاهد مرگ یکی از کاراکترها هستیم. ماد فلندرز در اثر حادثه خنده‌دار تی‌شرت‌ها می‌میرد! نکته اینجاست که طراحان خط قصه یکی از شخصیت‌ها را حذف می‌کنند اما نه به دلیل ضرورت درون داستان بلکه به دلیلی خارج از فضای داستانی سریال ماد فلندرز می‌میرد. به این دلیل که در آن زمان بازیگر صداپیشه شخصیت ماد از کالیفرنیا نقل مکان می‌کند و بنابراین نویسندگان باید تمهیدی می‌اندیشیدند تا ماد را حذف کنند. به این ترتیب این قصه فانتزی و با مزه را طراحی می‌کنند.

خانواده فلندرز قبل از این حادثه، در فصل یک با موقعیتی تراژیک مواجه شدند. موقعیتی که از نظر مالی آن‌ها را در وضعیت بدی قرار داد. ند فلندرز که تا قبل از حادثه مرگ همسرش زندگی آرام و بی دردسری داشت بعد از آن منحنی زندگی‌اش دچار تغییر و تحول می‌شود و ند فلندرز به عنوان یک مرد مجرد سبک زندگی‌اش را تغییر می‌دهد و به قصد پیدا کردن رابطه‌ مناسب، قرار ملاقات با زن‌های مجرد می‌گذارد. این چندمین بار است که در سریال سیمپسون‌ ها به واسطه یک پیچ کلیدی، یک شخصیت میانسال زندگی جدیدی را تجربه می‌کند.

 


23- مرد رادیواکتیوی (Radioactive Man) – فصل هفتم


 سیمپسون ها

مرد رادیواکتیوی:

وااای چشم‌هام… این عینک ایمنی که هیچ‌کاری نتونست بکنه!

در ایپزود مرد رادیواکتیوی، بسیاری از کاراکترها می‌آموزند که جذابیت فریبنده هالیوود همیشه با واقعیت انطباق ندارد. در این اپیزود می‌بینیم که هالیوود برای فیلم‌برداری فیلم پرهزینه مرد رادیواکتیوی (با بازی کاراکتر مشهور که پارودی آرنولد شوازینگر است به نام Ranier Wolfcastle) شهر اسپرینگفیلد را انتخاب می‌کند. رؤیای بارت برای بازی در نقش Fallout Boy با انتخاب میلهاوس دود می‌شود و به هوا می‌رود. برخلاف انتظار، میلهاوس از این‌که برای بازی در این فیلم انتخاب شده است نه تنها خوشحال نیست بلکه مدام ابراز می‌کند که نه شهرت می‌خواهد و نه ثروت و نه می‌تواند عذابِ دائم برای ستاره‌شدن را تاب بیاورد. در همین حال پروژه ساخت فیلم متوقف می‌شود زیرا مایور کوآمبی و دیگر ساکنین اسپرینگفیلد با گرفتن مالیات و قیمت‌های سرسام‌آور، بودجه فیلم را تمام کرده‌اند. در پایان هیچ‌ کس برنده نیست!‌ به ویژه بازیگر نفش مرد رادیواکتیوی که در یکی از صحنه‌های بسیار گرانقیمت فیلم، با رودی از آشغال‌های سمی نابود می‌شود.

این اپیزود یک پارودی درخشان از هالیوود و فیلم‌های ابرقهرمانی است که به طور ویژه نوک پیکانش را به سوی بت‌‌من نشانه گرفته است.

 


22- سرزمین ایچی و اسکرچی (Itchy & Scratchy Land) – فصل ششم


 سیمپسون ها

ما تو مغازه هدیه فروشی‌مون به بشقاب‌ها بورت (به جای بارت) بیشتری نیاز داریم! تکرار می‌کنم، تمام بشقاب‌های بورت ما فروخته شدند…

چطور می‌توان اپیزودی را دوست نداشت که به طور همزمان فیلم سینمایی West World، پارک ژوراسیک (Jurassic Park) و امپراطوری والت‌دیزنی را پارودی می‌کند؟! در این اپیزود به اصرار لیسا و بارت، خانواده سیمپسون برای تعطیلات تابستان، پارک ایچی و اسکرچی را انتخاب می‌کنند. پارکی که تماما بر اساس دو کاراکتر کارتونی ایچی و اسکرچی که در سریال سیمپسون‌ ها از تلویزیون پخش می‌شود، بنا شده است. این اولین باری است که قبل از این‌که هومر و بارت برخلاف قول‌شان مبنی بر این‌که مارچ را با رفتارهای‌شان شرمسار کنند و تفریح‌شان را به هم بزنند، تعطیلات‌شان در پارک ایچی و اسکرچی طبق برنامه پیش نمی‌رود و همه چیز به هم می‌ریزد! به خاطر اشتباهی که در تئوری ساخت رباط‌‌های ایچی و اسکرچی اتفاق‌ افتاده است، رباط‌ها از برنامه‌شان سرپیچی می‌کنند و به انسان‌ها حمله می‌کنند. چیزی‌که باعث می‌شود اعضای خانواده برای نجات جان یکدیگر تلاش کنند و به این ترتیب پیوند‌های‌شان مستحکم‌تر شود. هر کسی که غوطه‌ور‌شدن در یورش سرمایه‌داری و جهان دیزنی را تجربه کرده باشد، این اپیزود برایش دلچسب و خوشایند است و از دیدن آن راضی خواهد بود.

 


21- لیموی تروا (Lemon of Troy) – فصل ششم


 سیمپسون ها

مارچ:

هومر بدو… بدو که بارت درس و مدرسه‌اش رو وِل کرده و رفته جزء یه گروه گانگستری خشن شده!

سریال سیمپسون‌ ها همیشه به رقابت دائمی بین اهالی شهر اسپسرینگفیلد و مردمان شهر کوچک همسایه‌شان به نام شِلبیویل پرداخته است. اما تا قبل از اپیزود لیموی تروا، در هیچ‌یک از اپیزودهای سیمپسون‌ ها موضوع رقابت بین این دو شهر در مرکزیت قصه قرار نداشته است. در این اپیزود بارت رهبری گروهی از بچه‌های ناهماهنگ و ناجورِ اسپرینگفیلد (از جمله میلهاوس، مارتین،‌ نلسون و …) را به عهده می‌گیرد تا در جستجو، درخت محبوب لیمویِ اسپرینگفیلد را که از آن‌ها ربوده شده، پیدا کنند و به شهرشان بازگردند و در این مسیر باید با بچه‌های خرابکار و قانون‌شکن شلبیویل مبارزه کنند. با رفتن بارت و دیگر بچه‌ها، والدین‌شان مجبور می‌شوند برای نجات‌‌شان به دنبال آن‌ها بروند و در این مسیر از وسیله نقلیه تفریحی فلندرز استفاده می‌کنند و با ماشین او وارد شهر شلبیویل می‌شوند. در این اپیزود به شهر و شهروندان شلبیویل نگاهی اجمالی انداخته می‌شود. شهری که تقریباً می‌توان آن را جهان موازی با اسپرینگفیلد در نظر گرفت. هم‌چنین در این اپیزود تلاش بر آن بوده تا مفهوم احترام به تاریچه و اسطور‌ه‌های شهر اسپیرینگفیلد مورد تأکید قرار گیرد و بچه‌ها به عنوان نمایندگان نسل آینده بیاموزند که پاسدار میراث شهرشان باشند.

 


20- دشمن هومر (Momer’s Enemy) – فصل هشتم


 سیمپسون ها

هومر:

بله… اینی که تو عکس می‌بینی منم و اونی که کنارم ایستاده رئیس جمهور جرارد فورد هست… تو این یکی عکس همراه با گروه موسیقی Smashing Pumpkins به یه تور رفته بودم… و این یکی عکس هم مال وقتی هست که رفته بودم فضا!

فرانک گرایمز:

تو؟ تو رفته بودی فضا؟! تو؟

هومر:

بله من! یعنی تو تو حالا فضا نبودی؟! راستی می‌خوای جایزه گِرمی‌‌مو نشونت بدم؟!

به همان میزانی که در طول سریال سیمپسون‌ ها هومر یک شخصیت بی‌خیال، با ضریبِ هوشی پایین و یک آدم کاملاً معمولی تصویر شده است، به عنوان مردی خوش‌شانس با بخت بلند نیز نشان داده شده است. اپیزودِ دشمن هومر، فرانک گرایمز را تصویر می‌کند که مردی‌ست دقیقاً در نقطه مقابل هومر! او تمام ویژگی‌هایی را دارد که هومر فاقد آن است. فرانک گرایمز مردی باهوش و بلندپرواز است. کسی‌که برای پیشرفت‌اش با سختی‌ها و مشکلات زیادی مبارزه کرده است و همیشه آنقدر کار کرده و سختی کشیده که فرصتی برای استراحت و لذت بردن از زندگی‌اش نداشته است! هومر به بهانه کار او را به خانه‌اش دعوت می‌کند و در واقع می‌خواهد گرامیز، مهمان خانواده‌اش باشد تا به این ترتیب احساس گرایمز را نسبت به خودش از دشمن به دوست تغییر دهد. امام برخلاف انتظار وقتی گرایمز وارد خانه‌ هومر می‌شود، تمام خشمی که طی سال‌ها در وجودش نهفته بوده است به یک باره فوران می‌کند؛ زیرا می‌بیند تمام آن‌چه آرزوی داشتنش را دارد، هومر دارد. کسی‌که از دید او تنبل‌ترین، نالایق‌ترین و غیر مسئول‌ترین مردی هست که دیده است. هومر خانه‌ای رؤیایی دارد، همسری زیبا، فرزندانی مؤدب و دوست‌داشتنی و حتی خوراک لذیذ خرچنگ برای شام!

دیدن این‌که فرانک گرایمز به هومرِ به غایت خوشحال و راضی از زند‌گی‌اش، حمله‌ور می‌شود و خود را دشمن او معرفی می‌کند، بسیار سرگرم‌کننده است. اما در واقع این اپیزود یکی از تاریک‌ترین اپیزودهای سیمپسون‌ ها است؛ چرا که در این اپیزود ما با این واقعیت تلخ مواجه می‌شویم که زندگی همیشه رفتار عادلانه‌ای با آدم‌ها ندارد و بعضی‌ها به آن‌چه در رؤیای‌شان دارند و آنچه می‌خواهند داشته باشند، نمی‌رسند!‌ فرقی نمی‌کند چقدر برای رسیدن به هدف‌شان تلاش می‌کنند، زندگی با آن‌ها سخاوتمند نیست!

 


19- هومر علیه لیزا و فرمان هشتم (Homer vs. Lisa and the Eighth Commandments) – فصل دوم


 سیمپسون ها

هومر:

مارچ… من فک می‌کنم لیسا یه مشکلی داره!… آخه برای چی لیسا انقدر اخلاقی‌یه؟! چرا یه کم بیشتر شبیه… شبیه بارت نیست؟!

هومر یک آدم خوش ذات و خوش نیت است اما گاهی مرز بین خیر و شر برایش مبهم می‌شود و از آن‌جایی‌ که خیلی باهوش نیست، پیش می‌آید که نمی‌تواند بین خوب و بد تمییز قائل شود. یکی از بهترین‌ اپیزودهایی که به خوبی این ویژگی هومر را تصویر می‌کند همین اپیزود هست. وقتی که لیسای باهوش و پیرو اخلاقیات سعی می‌کند پدرش را از اشتباهی که می‌کند آگاه کند، هومر با تقلب، به شبکه‌های تلویزیونی دسترسی پیدا می‌کند که در آن زمان هزینه آن در حدّی بود که تماشای آن شبکه‌ها لاکچری و تجمل‌گرایانه به حساب می‌آمد. به این ترتیب هومر حسابی بین دوست‌ها و همسایه‌هایش محبوب می‌شود چرا که بقیه می‌توانند به خانه او بروند و برنامه‌های تلویزیون را تماشا کنند. لیسا با تمام وجود سعی می‌کند پدرش را از این مهم مطلع کند که کارش همان دزدی است اما هومر قادر نیست لذت تماشای تلویزیون را با هیچ اخلاقیاتی عوض کند. لیسا که به تازگی فرمان‌های ده‌گانه حضرت موسی را شناخته، می‌داند که بر طبق فرمان هشتم، کسی که دزدی کند جایش در جهنم است!‌ این موضوع به لیسا استرس زیادی وارد می‌کند چرا که نمی‌خواهد خانواده‌اش در آتش جهنم بسوزند!

در نهایت، قصه با یک پایان دلپذیر تمام می‌شود. به این ترتیب که هومر تلاش می‌کند تا تبدیل به مردی شود که لیسا از او انتظار دارد. در این اپیزود نکته جالب در مورد شخصیت هومر این است که او دست از علاقه‌اش به شبکه‌های تلویزیونی می‌کشد نه به خاطر رفتن به بهشت و نه به خاطر ترس از آتش جهنم بلکه به خاطر از دست‌ ندادن خانواده‌اش (از این‌که به خاطر دزدی به زندان بیفتد) و مهم‌تر از آن برای این که نمی‌خواهد لیسا را ناراحت و غمگین ببیند.

 


18- بارت عاشق (Bart the Lover) – فصل سوم


 سیمپسون ها

ناکام ماندن ماجراهای رومانتیک اِدنا کِرابَپل، معلم بارت، اغلب نقطه تمرکز سریال سیمپسون‌ ها بوده است. اما در این اپیزود، وحشتناک‌ترین کابوس هر معلمی اتفاق می‌اُفتد. این‌که معملی ماجرای عاشقانه‌اش را با یکی از شاگردانش داشته باشد! بارت کاملن تصادفی متوجه می‌شود که اِدنا به دنبال مرد مورد علاقه‌اش است و از آن‌جایی که به خاطر تنبیه‌شدنش دلِ خوشی از معملش ندارد، تصمیم می‌گیرد شوخی کودکانه‌ای با اِدنا بکند و با نامه‌های تقلبی که از سوی مرد رؤیاهای ادنا می‌نویسد او را سر کار بگذارد! بارت برای نوشتن نامه‌ها، از نامه‌های عاشقانه پدر و مادرش کمک می‌گیرد و همچنین صحنه‌های عاشقانه فیلم‌ها را نگاه می‌کند. چیزی نمی‌گذرد که ادنا عاشق و دلبسته مرد ساخته و پرداخته ذهن بارت می‌شود، مردی با نام ساختگی وودرو (نام یکی از رئیس جمهورهای آمریکا). به این ترتیب ادنا با او قرار ملاقات می‌گذارد اما چیزی که مشخص است این است که بارت نمی‌تواند سر قرار حاضر شود! این‌جاست که بارت متوجه می‌شود به احساسات معلمش ضربه‌ای سخت وارد کرده است و این موضوع باعث عذاب وجدانش می‌شود. اما خوشبختانه داستان با راهنمایی مارچ به خیر و خوشی تمام می‌شود. در این اپیزود علاوه بر این‌که با تنهایی، غم و فقدان عشق در زندگی اِدنا مواجه می‌شویم، شاهد شکل‌گیری رابطه‌ای انسانی بارت با معلمش نیز هستیم.

در این اپیزود یک داستان فرعی نیز روایت می‌شود و آن داستان هومر است که قرار است برای سگ‌شان خانه‌ای چوبی بسازد. هم‌زمان با کارِ هومر برای ساختن خانه‌ای چوبی، همسا‌یه‌شان نِد فلندرز متوجه می‌شود بچه‌هایش فحش‌دادن یاد گرفته‌اند!‌ فلندرز با تحقیق متوجه می‌شود پسرهایش فحش‌دادن را از هومر یاد گرفته‌اند که موقع ساخت خانه برای سگ‌شان یا میخ را روی دستش می‌کوبد یا چوب در پایش فرو می‌رود یا به خاطر چیزهای مانند آن مدام صدای فحش و ناسزایش به هواست! و الان به خاطر درخواست فلندرز باید تلاش کند فحش ندهد!

 


17- نوشیدنی آتشین مُو (Flaming Moe’s) – فصل سوم


 سیمپسون ها

هومر:

از وقتی‌که دولت تأییدیه بهداشتی خوردنی‌های این‌جا رو توقیف کرد، همچین جمعیتی رو تو کافه‌ات ندیدم!

با توجه به سابقه‌ای که از نوشیدنِ هومر داریم، عجیب نیست که ببینیم با ترکیب‌کردن چند نوشیدنی ساده به اضافه شربت سرفه که تصادفی به آن اضافه می‌کند، می‌تواند نوشیدنی حیرت‌انگیزی تولید کند که اسم آن را نوشیدنی آتشینِ هومر می‌گذارد. هومر دستور تهیه نوشیدنی‌اش را در اختیار مو می‌گذارد. اما مو بر خلاف انتظار دستورالعمل نوشیدنی را به نام خودش می‌زند و نام آن را نوشیدنی آتشینِ مو می‌گذارد؛ نوشیدنی که باعث پر رونق‌شدن کافه‌اش می‌شود. تا جایی‌که شخصیت‌های برجسته و مشهور هم برای نوشیدنِ آن معجون خاص به کافه‌اش می‌روند. نوشیدنی آتشین هومر، ثروت و شهرت را برای مو به ارمغان می‌آورد و برای هومر که دستورالعملش دزدیده شده است چیزی نمی‌ماند جز حسرت‌خوردن و آه کشیدن!

نوشیدنیِ آتشین مو، یک اپیزود درخشان سرشار از شوخی با یک خط قصه و البته رشد درخورتوجه شخصیت مو است. شخصیتی که اغلب یک متصدیِ بار بد خلق و سرد و غیر دوستانه است و همیشه قربانی شوخی‌ها و دست‌انداختن‌ها می‌شود. همچنین شایان ذکر است که در این اپیزود، به گروه مشهور هارد راک آمریکایی با عنوان اِروسمیث (Aerosmith) اشاره می‌شود؛ گروهی که در کافه نوشیدنی آتشین مو، موسیقی راک اجرا می‌کنند.

 


16- بارت در تاریکی (Bart of Darkness) – فصل ششم


 سیمپسون ها

نِد فلندِرز:

من یک قاااااتلممم….

بارت:

اگه این واقعاً فلندرز نباشه، خیلی خوب داره نقشش رو بازی می‌کنه!

اگر تجربه تحملِ تابستانی گرم و کسل‌کننده را داشته باشید، موقعیتی که بارت در این اپیزود گرفتار آن شده است را کاملن درک خواهید کرد. وقتی بارت با پای شکسته و گچ گرفته ناچار است تابستان را در اتاقش بگذراند و تنها سرگرمی‌اش برنامه‌های نه چندان جالب تلویزیون است، لیسا با استخر جدیدشان هر روز در بین بچه‌ها محبوب‌تر می‌شود و در نقش ملکه‌ای که صاحب استخر است و بقیه بچه‌ها به خاطر استفاده از استخرش، حسابی دور و برش را شلوغ کرده‌اند، حسابی غرق لذت و شادی است. بر خلاف او، بارت تابستان غم‌انگیزی را می‌گذراند. دیدنِ بارت که از شدت تنهایی و کسالت، دارد دیوانه می‌شود البته که خنده‌دار است اما نکته جالب توجه در این اپیزود، پارودی پنجره عقبی (Rear Window) هیچکاک است. به این ترتیب که لیسا برای دلجویی از بارت، به او یک تلسکوپ هدیه می‌دهد تا با نگاه کردن به آسمان سرگرم شود و کمتر از تنهایی‌اش عذاب بکشد. اما بارت به جای کنکاش در آسمان، با تلسکوپش خانه‌های همسایه‌ها را دید می‌زند و در این بین متوجه می‌شود فلندرز، همسرش را به قتل رسانده است! بارت از لیسا کمک می‌خواهد تا با رفتن به خانه فلندرز، سرنخ‌هایی علیه او پیدا کند. در نهایت بارت و لیسا متوجه می‌شوند تمام شبهات و ظنین‌هایشان، سوءتفاهمی بیش نبوه است! حقیقتی که دانستنش جالب و سرگرم‌کننده است.

 


15- کمپ کراستی (Kamp Krusty) – فصل چهارم


 سیمپسون ها

لیسا (در حال نوشتن نامه برای پدر و مادرش):

پدر و مادر عزیزم… من دیگه ترسی از جهنم ندارم! برای این‌که الان دارم کمپِ کراستی رو تجربه می‌کنم…

همه ما ممکن است فکر کنیم که به دلایلی این احتمال وجود دارد که بارت از تصویر آرمانی که از دلقک کراست برای خودش ساخته، دست بکشد. اما در عمل می‌بینیم که چنین اتفاقی نمی‌افتد و با این که بارت و لیسا در کمپ کراستی، سختی‌ها و عذاب‌های زیادی را تحمل می‌کنند، حتی آدم‌های کراست می‌خواستند او را به قتل برسانند اما بارت هم‌چنان باورش را به دلقک کراست به عنوان قهرمانش از دست نمی‌دهد و منتظر است خود او وارد کمپ شود و اوضاع را سر و سامان دهد. کمپی که لیسا و بارت با اشتیاق وصف‌نشدنی برای حضور در آن سال تحصیلی را پشت سر گذاشته‌اند و با هزار امید و آرزو برای گذراندن تعطیلات تابستان‌شان به آن‌جا آمده‌اند.

صحنه‌هایی که بچه‌ها عذاب می‌کشند و سختیِ کمپ را تحمل می‌کنند در حالی‌که گردانندگانِ کمپ خودشان در فضای لاکچری و با امکانات زیاد زندگی می‌کنند و بچه‌ها را با خشونت و شبیه اُسرا کنترل می‌کنند، برای طرفداران سریال سیمپسون‌ ها جذاب و جالب توجه است. چنین صحنه‌هایی امکانات لازم را به نویسندگان می‌دهد تا فیلم‌های زیادی با این محتوا را پارودی کنند. فیلم‌هایی از بن‌ هور (Ben Hur) گرفته تا زن ستوان فرانسوی (The French Lieutenant’s Woman). اما نقطه عطف در جایی هست که بچه‌ها شورش می‌کنند و سبک فیلم کالتِ سالار مگس‌ها (Lord of the Flies) را خلق می‌کند که بچه‌ها به دنبال انتقام از کراستی هستند.

اشاره به یکی از صحنه‌های خنده‌دار و جذاب فیلم هم خالی از لطف نیست. صحنه‌ای که هومر جلوی تلویزیون نشسته و بارت را از تلویزیون به عنوان رهبر شورشی‌های کمپ کراستی می‌بیند و در یک لحظه تمام زیبایی و سلامتی که در این دو هفته‌ی نبودن بچه‌ها در خانه به دست آورده بود، از دست می‌دهد. (چند تار مویی که روی سرش روییده بود، سریع می‌ریزد و شکمش که لاغر شده بود، در یک لحظه به حالت قبل برمی‌گردد).

 


14- ماهی‌ای به نام سلما (A Fish called Selma) – فصل هفتم


 سیمپسون ها

تروی مک‌کلور:

من از همه میمون‌هایی که می‌بینم متنفرم… چه با مو باشن و چه بی مو…شما هرگز نمی‌تونید از من یه میمون بسازید!!!

اپیزود ماهی‌ای به نام سلما، اپیزودی درخشان برای دو تا از شخصیت‌های سیمپسون‌ها‌ست که پیش از این کمتر در مرکز توجه قرار گرفته‌اند و به این ترتیب این اپیزود بستری را فراهم می‌کند تا اندکی دیده شوند. سلما، یکی از خواهرخوانده‌های دوقلوی هومر، داستان این اپیزود را پیش می‌برد. قصه این قسمت هم فرصتی‌ست برای دیده‌شدن او در سریال سیمپسون‌ها و هم برای تروی مک‌کلور، ستاره سابق سینما، تا در نقشی که همیشه رؤیای آن را داشته بازی کند. بازی در نمایش موزیکال سیاره میمون‌ها (Planet of the Apes: The Musical).

نمایش موزیکال در این اپیزود را به سادگی می‌توان نقطه عطف در نظر گرفت. موزیکالی با ترانه‌های هوشمندانه که حق امتیاز کُپی خنده‌دار از فیلم‌های عملی- تخیلی کلاسیک را دارد. همچنین در این اپیزود کاراکتر جذّاب مک‌کلور، ستاره‌‌ای که در تلاش است تا به نقطه اوج برگردد برای تیتر اول رسانه‌ها شدن با سلما ازدواج می‌کند تا از این طریق خبرساز شود. موضوعی که سلما را به چالش می‌کشد! ازدواج قلابی و نمایشی بهتر است یا تنها ماندن؟!

 


13- سیمپسون – چوب بیسبال هومر (Homer at the Bat) – فصل سوم


 سیمپسون ها

آقای بِرنز:

نه اسمیترز… من تصمیم گرفتم بازیکنان خوبی رو برای تیم‌مون بیارم! بازیکنان حرفه‌ای بیسبال! ما به اونا تو کارخونه اضافه کاری می‌دیم و اونا هم به جاش برامون تو تیم سافتبال‌مون بازی می‌ کنند…بازیکنایی مثل هونوس واگنر، کپ آنسون…

امروزه ظهور شخصیت‌های برجسته و مشهور در سریال سیمپسون‌ ها به عنوان کاراکتر مهمان، بسیار رایج و عادی است. به خصوص شخصیت‌های مشهور هالیوود که در اغلب اپیزودهای سیمپسون‌ ها تصویر شده‌اند. اما با نگاه به فصل‌های گذشته سیمپسون‌ها، می‌بینیم که چنین استفاده‌ای از شخصیت‌های مشهور چندان رایج نبوده است و این‌که در فصل‌های گذشته شخصیت‌های مشهور را به عنوان مکملِ پیرنگ اصلی داستان و نه شخصیت اصلی که داستان را پیش می‌برد، استفاده شده است. چیزی که خلاف آن را در اپیزود چوب بیسبال هومر به وضوح می‌بینیم. در این اپیزود هومر فرصت حضور در تیم بیسبال کارخانه انرژی اتمی بِرنز را پیدا می‌کند و می‌تواند در این تیم تحت عنوان سافتبال، با چوب بیسبال جادویی‌اش که خودش آن را ساخته، بازی کند. البته این موضوع تا وقتی ادامه پیدا می‌کند که آقای برنز به خاطر بردن شرط یک میلیون دلاری تصمیم می‌گیرد بهترین بازیکنان بیسبال را جمع کند تا به این ترتیب بتواند پیروزی حتمی در مسابقه را تضمین کند.

در ادامه می‌بینیم که همه چیز بر طبق مُراد بِرنز پیش نمی‌رود و 9 بازیکنی که برای مسابقه فردا انتخاب کرده است یکی پس از دیگری به دلایل مختلف برای‌شان مشکل پیش می‌آید و به مسابقه نمی‌رسند. یکی هیپنوتیز می‌شود و فکر می‌کند که مرغ است! دیگری در حادثه آتش‌سوزی مشغول نجات‌دادن اهالی خانه و وسایل‌های‌شان می‌شود. یکی دیگر بیمار و در بیمارستان بستری می‌شود. دیگری به جرم قتل به زندان می‌افتد و… در نهایت از بخت بد بازیکنان و از شانس خوب هومر، بار دیگر هومر شانس بازی در تیم و به دست آوردن شهرت و افتخار را کسب می‌کند. اپیزود تمام می‌شود در حالی‌که روی تیتراژ پایانی، ترانه Talkin’ Baseball پخش می‌شود که خواننده آن Terry Cashman، پارودی این ترانه معروف را می‌خواند.

 


12- برنامه تلویزیونی ایچی و اسکرچی و پوچی (The Itchy & Scratchy & Poochie Show) – فصل هشتم


 سیمپسون ها

یکی از نویسنده‌های برنامه ایچی و اسکرچی:

شما مطمئنید چنین تصمیمی عاقلانه‌ هست؟! منظورم اینه که به صلاحه؟! ببینید من نمی‌خوام ادای آدم‌های پر مُدعا رو در بیارم ولی شخصیت‌های ایچی و اسکرچی باید جفت باشن، این فن نمایش اون‌هاست!

بسیاری از برنامه‌های تلویزیون با گذشت زمان دیگر محبوبیت نخستین خود را ندارند. با این حال سازندگان برنامه با اصرار، برنامه را ادامه می‌دهند و این چیزی جز از دست‌رفتن مخاطبان را در پی ندارد. بعضی از شبکه‌های تلویزیونی برای پوشاندن این روندِ تکراری سعی می‌کنند با وارد کردن عناصری جدید، مفاهیم کهنه برنامه‌شان را جذّاب کنند که این کار یک نتیجه پیش‌بینی‌پذیرِ فاجعه‌بار به دنبال دارد. چنین روندی دقیقاً در این اپیزود اتفاق می‌افتد. وقتی استودیوی کراستی، برای جذاب نگه داشتن برنامه کارتونی ایچی و اسکرچی، سعی می‌کند کاراکتر سومی را وارد قصه کند و این کاراکتر سگی به نام پوچی است. پوچی، سگی‌ست با عینک آفتابی و گیتار و رفتاری جلف و البته صداپیشگی هومر.

اُفت و خیز کاراکتر پوچی، راه حل مواجه با چنین معضلی را به هالیوود پیشنهاد می‌کند. به ویژه در صحنه‌ای که بچه‌ها را جمع کرده‌اند و با نمایش برنامه ایچی و اسکرچی روی پرده نظرات مثبت و منفی‌شان را ثبت می‌کنند و انتظارات بچه‌ها از قهرمان‌های کارتونی‌شان را بررسی می‌کنند. نویسندگان این قسمت از این‌که به خودشان ارجاع بدهند واهمه‌ای نداشتند. وقتی از نویسندگان سیمپسون‌ ها خواسته شد تا یک شخصیت جدید سیمپسون را معرفی کنند و آن‌ها شخصیت رُوی (Roy) را معرفی می‌کنند. یک بچه هیپیِ کالج که هیئت رئیسه فاکس الهام‌بخش آن بود.

ساخت این اپیزود با گذر سال‌ها مناسب‌تر می‌شود و به ویژه ادراک آن آسان‌تر می‌شود. اپیزود برنامه تلویزیونی ایچی و اسکرچی و پوچی زمانی ساخته شده است که دوره طلایی سریال سیمپسون‌ ها رو به پایان بود و از آن زمان، اوضاع هرگز مثل قبل نشد.

 


11- سیمپسون -تنها دو بار خانه عوض می‌کنی (You only move twice) – فصل هشتم


 سیمپسون ها

هومر:

من نمی‌تونم اون کلاه رو بخرم! فقط اونایی که تو کار مدیریت هستن و حقوق بالا می‌گیرن، مثل من، می‌تونن چیزایی مثل این کلاه رو بخرن!… اوووه آدم‌هایی مثل من… من مثل خودمم!!

چند سال پیش به آلبرت بروکس به عنوان بهترین ستاره‌ای که در سریال سیمپسون‌ ها صدا پیشه مهمان بوده است، رأی دادیم. آلبرت بروکس نقش‌های خاطره‌انگیز زیادی را بازی کرده است اما هیچ کدام از آن‌ها بهتر از هَنک اسکورپیو نبوده است. اسکورپیو هم‌زمان سعی می‌کند بهترین و خوش‌اخلاق‌ترین رئیس جهان باشد (مانند کریس تراگر، کارکتری کمدی در سیتکامِ Parks and Recreation) هم‌چنین او رازی دارد که می‌خواهد با شیفتگی به قدرت و با توسل به خشونت و جنایت، بر جهان سلطه داشته باشد. حتی در یکی از صحنه‌ها اسکورپیو را می‌بینیم که در تلاش برای کُشتن جیمز باند است، آن هم با مرگی دقیق و برنامه‌ریزی شده!

در این اپیزود پرداختن به شخصیت اسکورپیو تنها مورد توجه قرار نمی‌گیرد بلکه خانواده سیمپسون نیز در ارتباط با تغییر مکان زندگی‌شان توصیف می‌شوند. تمام اعضای خانواده به غیر از هومر از جابه جایی از اسپیرینگفیلد به شهر تمیز و ایده‌آلِ سایپرس کریک، ناراضی‌اند. فقط هومر است که این تغییر موقعیت را به نفع‌ خودش می‌داند و خوشحال است. مارچ در عمل بی‌کار است زیرا در خانه همه کارها به طور اتوماتیک انجام می‌شود و همه چیز تمیز و مرتب و بدون نیاز به مراقبت هستند. به همین دلیل مارچ احساس بیهودگی دارد و مُدام حوصله‌اش سر می‌رود. بارت چون نمی‌تواند خط شکسته را بخواند به کلاس پایین‌تر منتقل می‌شود و در آن‌جا سطح کلاس آنقدر پایین است که بارت عملا هیچ شیطنتی نمی‌تواند انجام دهد و لیسا نیز به طرز وحشتناکی به طبیعت و گیاهان آن شهر آلرژی پیدا کرده است و مدام در حال عطسه و آبریزش بینی است! هومر که می‌بیند خانواده‌اش در این شهر خوشحال نیستند، در یک لحظه به خاطر حس خانواده دوستی‌ و پدرانه‌اش از لذت خودش می گذرد و با از خود گذشتگی خانواده‌اش را به شهر اسپیرنگفیلد باز می‌گرداند. جایی که حداقل می‌تواند تیم فوتبال آمریکایی خودش را داشته باشد.

 


10- سیمپسون – دور تا دور اسپرینگفیلد (Round Springfield) – فصل ششم


 سیمپسون ها

هومر:

همه کاری که باید بکنیم اینه که بریم به محل نگهداری سگ‌ها و گربه‌های خیابونی و یه نوازنده جازِ جدید پیدا کنیم!

بیلیدینگ گامز مورفی، یکی از شخصیت‌هایی است که در فصل اول سریال سیمپسون‌ ها معرفی می‌شود اما به کل فراموش شد تا این‌که در فصل ششم دوباره به او رجوع می‌شود و مرکز توجه این اپیزود قرار می‌گیرد. در این اپیزود بارت به دلیل خوردن گندمک آهنی دندانه‌دار که اشتباهی در بسته‌بندی گندمک کارخانه کراستی قرار گرفته بود، راهی بیمارستان می‌شود. بارت عمل سختی را از سر می‌گذراند اما کسی که به واقع عذاب می‌کشد، لیساست که در بیمارستان بیلیدینگ گامز مورفی را می‌بیند که در بستر مرگ است و به فاصله کوتاهی از دیدار با لیسا می‌میرد.

این اپیزود یک ترکیب تأثیرگذار از طنز و تراژدی را ارائه می‌کند و هم‌زمان می‌تواند پارودی شیر شاه (Lion King) نیز باشد. همچنین در این اپیزود با دردِ از دست‌دادن کسی که عاشقانه دوستش داریم مواجه می‌شویم! موضوعی که در این سریال قبلاً به ندرت به آن پرداخته شده است. نکته دیگر تصویرکردن سخاوتمندی بارت در رابطه با خواهرش لیسا است؛ رفتاری که به ندرت از بارت دیده‌ایم. ولی متأسفانه چیزی در ادامه تصمیم بارت برای این‌که دوباره با غذای کارخانه کراستی مسموم شود و از آن‌ها غرامت بگیرد نمی‌بینیم.

 


9- سیمپسون – هومر فضانورد (Deep Space Homer) – فصل پنجم


 سیمپسون ها

اخبارگو:

چیزی که کاملاً مشخص و قطعی هست اینه که هیچ چیز قادر نیست جلوی این مورچه‌های غول‌پیکرِ فضایی رو بگیره!‌ این مورچه‌ها خیلی زود به کُره زمین خواهند رسید! و من از همین‌جا به حشره‌های ارباب جدیدمون خوش‌آمد می‌گم!

اپیزودهای بسیار زیادی از سریال سیمپسون‌ ها حول ماجرای هومر و شغل جدیدش شکل گرفته است. شغلی که معمولاً خیلی باورناپذیر و موقتی است. سریال سیمپسون‌ ها از این ایده بارها و بارها استفاده کرده است اما استفاده آن در فصل پنجم و زمانی که ناسا، هومر را برای فرستادن به فضا انتخاب می‌کند، نو و خلاقانه است. به این ترتیب ناسا هومر را به همراه دو فضانورد آمریکایی به نام‌های باز آلدرین و رِیس بانیون به فضا می‌فرستد (فضانوردهایی که در واقعیت ناسا آن‌ها را به فضا می‌فرستد).

در این اپیزود صحنه‌هایی وجود دارد که به فیلم علمی- تخیلی فیلمساز شهیر، استنلی کوبریک با نام 2001: اُدیسه فضایی اشاره شده است. در صحنه‌ای که هومر در سفینه در جایی که جاذبه صفر است، پاکت چیپسش را باز می‌کند و چیپس‌ها در هوا معلق می‌شوند و هومر برای خوردن آن‌ها کمربندش را باز می‌کند و او نیز در هوا معلق می‌شود. در این صحنه با استفاده از والس درخشان دانوب آبی ساخته یوهان اشتراوس پسر، با صحنه رقص سفینه‌‌های فضایی در کهکشان در 2001: اُدیسه فضایی شوخی می‌‌شود. اما این صحنه به همین جا ختم نمی‌شود و هومر با برخورد به محفظه نگهداری مورچه‌ها، باعث می‌شود مورچه‌ها نیز در هوا معلق شوند و همان لحظه تصویر ویدیویی که از داخل سفیه ضبط می‌شود و برای تلویزیون ارسال می‌شود، مورچه‌ها را غول‌پیکر تصویر می‌کند و این توهم را برای ساکنین زمین ایجاد می‌کند که سفینه، مورد تجاوز مورچه‌های غول‌پیکر فضایی قرار گرفته است!

در پایان باید با توجه به این‌که هومر سفینه را نجات می‌دهد به چیزی که همیشه آرزویش را داشته است برسد. یعنی به شهرت و محبوبیت و این‌که همه به او افتخار کنند! اما با توجه به الگوی سریال سیمپسون‌ ها این افتخار به او نمی‌رسد و به میله فلزی می‌رسد که هومر با استفاده از آن باعث شد در سفینه بسته بماند و فضانوردان از مرگ نجات پیدا کنند!

 


8-سیمپسون -آقای برف‌روب (Mr. Plow) – فصل چهارم


 سیمپسون ها

هومر:

آقای برف‌روب… این اسم منه! دوباره تکرار می‌کنم، اسم من آقای برف‌روب هست!

وقتی درباره رزومه شغل‌های جذاب و پر ماجرای هومر صحبت می‌کنیم، نمی‌توان این اپیزود را در فهرست کارهای جدید و جذاب هومر قرار نداد. در این اپیزود هومر با خرید یک ماشین برف‌روب و با پاک‌کردن برف‌ از جاده‌ها و جلوی منازل تبدیل می‌شود به یک شخصیت محبوب و مشهور در شهر کوچک اسپرینگفیلد. این موقعیت تا زمانی برای هومر باقی می‌ماند که بارنی با خریدن یک ماشین برف روب خیلی بزرگ‌تر جای هومر را می‌گیرد و تبدیل می‌شود به سلطان برف‌روب! این اپیزود بسیار شبیه به اپیزود نوشیدنی آتشین مو است. موفقیت این اپیزود در این است که رقابتی تنگاتنگ را بین هومر و یکی دیگر از رفقای میخوارگی‌اش، یعنی بارنی، را شکل می‌دهد. به این ترتیب اپیزود آقای برف‌روب تبدیل می‌شود به یکی از خاطره‌انگیز‌ترین اپیزودهای سریال سیمپسون‌ ها که حول محور شغلِ هومر می‌گردد.

 


7- سیمپسون – آخرین خروجی اسپرینگفیلد (Last Exist to Springfield) – فصل چهارم


 سیمپسون ها

بیمه دندانپزشکی

صدای مارچ: لیسا باید دندون‌هاش رو سیم‌کشی کنه!

بیمه دندانپزشکی

صدای مارچ: لیسا باید دندون‌هاش رو سیم‌کشی کنه!

بیمه دندانپزشکی

صدای مارچ: لیسا باید دندون‌هاش رو سیم‌کشی کنه!

کافی‌ هست که یک نفر عبارتِ بیمه دندانپزشکی را استفاده کند تا این اپیزود را به یاد طرفداران پر و پاقرص سریال سیمپسون‌ ها بیاورد. این اپیزود با قدرت نشان می‌دهد که چگونه هومر در نقش رهبرِ کارگران نیروگاه، اعتراضات خود را به گوش بِرنز می‌رسانند. علی رغم بی‌کفایتی‌هایی که به طور معمول از شخصیت هومر انتظار داریم، در این اپیزود، هومر به عنوان رهبر کارگران، می‌تواند حق همکارانش از بِرنز بگیرد و باعث می‌شود تا بِرنز رضایت بدهد تا کارگران نیروگاه از حق داشتن بیمه دندانپزشکی بهره ببرند. به این ترتیب  لیسا که نیاز به سیم‌کشی دندان دارد می‌تواند دندان‌هایش را بدون آن‌که شکل ظاهری‌اش بدریخت شود، انجام دهد و از این خطر که تا سن هجده سالگی ظاهر دندان‌هایش وحشتناک شود، نجات پیدا می‌کند.

همه شوخی‌های این اپیزود خاطره‌انگیز هستند. از شوخی با شخصیت جوکر در اولین فیلم بت‌من (Batman) در سال 89 تا شوخی با ظهور هومر در اسمارت‌لاین تا شوخی با آقای بِرنز و اتاقی که میمون‌ها در آن تایپ می‌کنند. در نهایت باید به این نکته اشاره کرد که این اپیزود در قیاس با اغلب اپیزودهای سیمپسون‌ ها فضایی سورئال و داستان گریز دارد.

 


6- سیمپسون -بیست و دو فیلم کوتاه درباره اسپرینگفیلد (22 Short Films about Springfield) – فصل هفتم


 سیمپسون ها

فروشنده لوازم التحریری:

این یه عکس نایاب از شون کانری هست که راجر مور امضاش کرده و قیمتش صد و پنجاه دلار است!

سریال سیمپسون‌ ها ممکن است حول ماجراهای جذاب هومر و خانواده‌اش شکل گرفته باشد اما در فصل هفتم، مت گرونینگ (کریتور و خالق این سریال) و کمپانی تولید کننده سیمپسون‌ ها شخصیت‌های فرعی جذاب و قابل توجه‌ای را بنا نهادند. در فصل هفتم تعداد زیادی از شخصیت‌های کم اهمیتِ اسپرینگفیلد این فرصت را پیدا می‌کنند تا در مرکز داستان قرار بگیرند و ماجراهای کوتاهی از زندگی‌شان تصویر شود.

همان‌طور که از عنوان این اپیزود برمی‌آید، بیست و دو فیلم کوتاه درباره اسپرینگفیلد، تعدادی داستان کوتاه از زندگی هر روزه ساکنین اسپرینگفیلد، تعریف می‌شود. مثلا این‌ داستان که وقتی بارت به طور اتفاقی آدامسش را به بیرون پرتاب می‌کند، آدامس به موهای لیسا می‌چسبد و مارچ با امتحان انواع مواد غذایی روی موهای لیسا سعی می‌کند آدامس را از موهایش پاک کند. یا داستان کریک (پدر میلهاوس) که دنبال پیدا‌کردن دستشویی برای میلهاوس است. همچنین داستان افسر ویگام که شوخی با قصه‌های عامه‌پسند (Pulp Fiction) است وقتی به همراه دزدی که او را تعقیب می‌کند و از بخت بد در مغازه مرد بیمار جنسی گیر می‌اُفتند. داستان اسکینرِ مدیر که می‌خواهد برای رئیسش، چالمرز، آشپزی کند و قصد دارد برگر بخار پز درست کند اما غذایش می‌سوزد و به ناچار برای رئیسش از فست‌فود برگر گریل‌شده می‌خرد اما همه تلاشش را می‌کند که رئیسش متوجه نشود برگر دست پخت خودش نیست! و در نهایت با داستان نلسون، پسربچه بی‌ادبی که دائما در حال خندیدن و مسخره‌کردن دیگران است! اما وقتی شخص اشتباهی را مسخره می‌کند، در بدجور دردسری می‌اُفتد. به این ترتیب که نلسون، مرد بسیار قد بلندی را مسخره می‌کند که به سختی پشت فرمان ماشینش جا گرفته است. مرد بسیار قد بلند از این کار نلسون عصبانی می‌شود و کاری می‌کند که همه مردم شهر، او را مسخره کنند و به او بخندند. تمام این داستان‌ها سرگرم‌کننده هستند و همگی در کنار هم مانند یه لحاف چهل تکه‌ی ابزورد (پوچ) عمل می‌کنند.

در گذشته شایعات زیادی درباره کمپانی فاکس وجود داشته است مبنی بر راه‌اندازی شخصیت‌هایی خارج از خانواده سیمپسون و ایپزودهایی مانند این، می‌توانند گواهی بر این ادعا تلقی شوند و این که تعداد زیادی شخصیت مستعد در این سریال وجود دارند که در راستای این مفهوم قرار می‌گیرند.

 


5-سیمپسون – لیزای گیاهخوار (Lisa the Vegetarian) – فصل هفتم


 سیمپسون ها

آقای مک کلور:

اصلن خودتو گول نزن جیمی… اگه یه گاو این شانس رو داشت که می‌تونست تو رو بخوره، شک نکن که حتماً این کارور می‌کرد و هم تو رو می‌خورد هم تمام کسایی رو که برای تو مهم‌ هستن!

هیچ اپیزودی به اندازه اپیزودِ لیسای گیاهخوار، در تصویرکردن تلاش لیسا را برای فهماندن عقاید و باورهایش به اطرافیانش موفق نبوده است. در این اپیزود، لیسا طی بازدید از باغ وحش حیوانات اهلی، به این نتیجه می‌رسد که خوردن گوشت کار درستی نیست. خرابکاری که لیسا در مهمانی کباب‌پزی هومر انجام می‌دهد باعث می‌شود نیمی از مردم اسپرینگفیلد علیه او و گیاهخواری‌اش بشوند. کمی بعد لیسا متوجه می‌شود که با خوردن سالاد نمی‌تواند دوست پیدا کند چرا که بچه‌ها گیاهخواری او را به سُخره می‌گیرند.

نقطه اوج درگیری در یکی از خاطره‌انگیزترین صحنه‌های سریال سیمپسون‌ ها شکل می‌گیرد. صحنه‌ایی که سریال سیمپسون‌ ها پذیرای دو مهمان است. پُل مک‌کارتنی، آهنگساز و خواننده موسیقی راک و مدافع حقوق حیوانات به همراه همسرش لیندا مک کارتنی که او نیز موسیقی‌دان و حامی حقوق حیوانات و گیاهخواری است. آن‌ها در قالب دوستان آپو، با لیسا آشنا می‌شوند. لیسا طی مصاحبت با آن‌ها درس مهمی درباره زندگی می‌آموزد. این‌که از گیاه‌‌خوار بودنش لذت ببرد و تاب و تحمل سایر دیدگاه‌ها درباره گوشت‌خواری را داشته باشد. به عبارت دیگر وی می‌آموزد که عقایدش را درباره گیاهخواری به دیگران تحمیل نکند! نه تنها این اپیزود یکی از اپیزودهایی است که به کرّات از آن نقل قول می‌شود، بلکه درس مهمی نیز درباره زندگی به مردم با پیش‌زمینه‌ها و باورهای متفاوت می‌آموزد.

 


4- سیمپسون- خانه درختی وحشت 5 (Treehous of Horror 5) – فصل ششم


 سیمپسون ها

هومر:

در مورد نوشته‌هام چی فکر می‌کنی مارچ؟! فقط عنوانش مونده! موقع نوشتن‌شون داشتم به این فکر می‌کردم که زندگی بدون تلویزیون و بدون آبجو باعث می‌شه هومر تبدیل بشه به…

مارچ:

تبدیل بشه به یه دیوونه؟!

هومر:

اصلن اهمیت نده اگه دیوونه بشم!

سریال سیمپسون‌ ها از فصل دوم، به مناسبت هالووین، در هر فصل یک اپیزود را به هالووین اختصاص داده است و نام آن را خانه درختی وحشت گذاشته است. به این ترتیب در فصل ششم خانه درختی وحشت شماره 5 را داریم. تماشای این اپیزودها لذت بخش بوده است، حتی اگر نویسندگان آن تمرکز اصلی آن را به جای ایجاد حس وحشت بر شوخی و مسخره‌کردن فیلم‌های ژانر وحشت گذاشته باشند. با این‌که تمام این اپیزودها سرگرم کننده هستند اما هیچ‌کدام طنز و ظرافت این اپیزود را ندارند.

خانه درختی وحشت شماره پنج، با شوخی با فیلم ژانر وحشت درخشش (Shining) ساخته استنی کوبریک آغاز می‌شود. به این ترتیب که هومر و خانواده‌اش به عنوان نگهبان زمستانی هتل بِرنز به آن‌جا نقل مکان می‌کنند. جایی که در آن خبری از تلویزیون و آبجو نیست! دو چیزی که فقدان آن‌ها هومر را به دیوانگی می‌رساند و می‌خواهد خانواده‌اش را با تبر به قتل برساند. در بخش دوم، هومر به دفعات به گذشته و آینده سفر می‌کند و موقعیت‌های کمیک را رقم می‌زند. در بخش سوم، داستانی درباره مدرسه ابتدایی اسپرینگفیلد روایت می‌شود که معلم‌هایش سعی می‌کنند دانش‌ آموزان‌شان را بخورند!

نه تنها هر یک از سه بخش این اپیزود جذاب و درخور توجه است بلکه مجموعه این سه بخش در اپیزود خانه درختی وحشت پنج، معمولن در اپیزودهای خانه درختی در دیگر فصل‌های سیمپسون‌ ها ندیده‌ایم. این اپیزود ترکیبی‌ست از شوخی، طنز سیاه و خون و خون‌ریزی.

 


3- تنگه وحشت (Cape Fear) – فصل پنجم


 سیمپسون ها

افسر پلیس ویگام:

هی… ببین اینجا رئیس منم! اسباب‌بازی‌ها، بپزیدش!

دیگر در سریال سیمپسون‌ ها سنت شده است که کلسی گرامر در نقش بابِ سایدشو (Sideshow Bob) هر چندسال یک بار بازگردد و تلاش ناکامش برای کشتن بارت را ادامه دهد. در تنگه وحشت دومین بار است که باب از دستان عدالت فرار می‌کند و تلاشش را از سرمی‌گیرد. و این قسمت استانداردی طلایی در قسمت‌های بابِ سایدشو است.
تنگه وحشت با فیلم‌ کلاسیکِ انتقام، تنگه وحشت (Cape Fear) و بازسازیش در سال 1991 و همین‌طور به طور کلی با فیلم‌های اسلشر شوخی می‌کند. وقتی باب با آزادی مشروط از زندان بیرون می‌آید، مستقیم سراغ بارت می‌رود. سیمپسون‌ ها برای نجات جان بارت، چاره‌ای ندارند جز این که طبق برنامه حفاظت از شاهدین نام‌شان را تغییر دهند و با نام جعلی «تامپسون‌ها» از شهر اسپرینگفیلد فرار کنند. ولی حتی این‌ راه حل هم برای بازنگهداشتن باب از مسیرِ حرکتش کافی نیست و باب آن‌ها را پیدا می‌کند.
این هم اپیزود دیگری است که در آن قدرت نویسندگان همه چیز را ارتقاء می‌دهد. از این که بارت در هر گوشه قاتلان احتمالی را می‌بیند تا جایی که باب گول می‌خورد و مجبور می‌شود تمام «اچ‌ام‌اس و پیش‌بند» (نمایشی کمدی) (The H.M.S. Pinafore) را اجرا کند، خنده‌ها یک لحظه هم قطع نمی‌شود. و این قسمت خوشمزه‌ترین وجه شیطانیِ باب را هم نشان می‌دهد. در اپیزودهای بعدی باب تشکیل خانواده می‌‌دهد و به این ترتیب رابطه‌اش با خانواده سیمپسون‌ ها پیچیده‌تر می‌شود. نکته آخر در مورد این اپیزود این است که می‌توان در مورد وسوسه‌ی ذهنیِ تک‌سویه‌ی باب در این اپیزود حرف‌ زد.

 


2- رُزباد یا غنچه گل رُز (Rosebud) – فصل پنجم


 سیمپسون ها

اسمیترز:

آقای برنز به این همه چیز‌های شگفت‌انگیزی که داری نگاه کن! شمشیر جادوییِ پادشاه آرتور، تنها عکس برهنه از مارک تواین، و اون نسخه اولیه و نادرِ قانونی اساسی که توش واژه‌ی «احمق» اومده!

وقتی سریال روح‌گیرانِ واقعی (The Real Ghostbusters) توانست یک اپیزود کامل را به مسخره کردن همشهری کین اختصاص دهد، چرا سیمپسون‌ ها نتوانند؟ این اپیزود به خوبی از موقعیت اولیه استفاده کرده است. در موقعیت اولیه این اپیزود، آقای برنز برای بازیابیِ معصومیت کودکیِ از دست رفته‌اش سفری را آغاز می‌کند. معصومیتی که در یک عروسک خرسی به نام بوبو متجلی شده است اما از بداقبالیِ او بوبو به دست مگی سیمپسون می‌اُفتد!
رُزباد توانست به منفورترین و شیطانی‌ترین شخصیت سریال سیمپسون‌ها، روحیاتی انسانی ببخشد. نمی‌توان برای بِرنز بیچاره که قادر است همه چیز را با پول بخرد به جز آن چه از صمیم قلب آرزویش را داد، احساس دلسوزی نکرد. این اپیزود کشمکش بزرگی برای هومر هم رقم می‌زند چراکه میان راضی نگه داشتن رئیسش (و به جیب زدن یک جایزه‌ی بزرگ) و خوشحال کردن دخترش، مگی، گیر کرده است. رُزباد به طرزی غیر معمول دلگرم‌کننده است و چندین رابطه‌ی اصلی و کلیدی را در سریال سیمپسون‌ ها به نمایش می‌گذارد.

 


1- نبرد مارچ با مونوریل (Marge vs. the Monorail) – فصل چهارم


 سیمپسون ها

لایل لنلی:

من به براکوی، اگدنویل و هاوربوکِ شمالی مونوریل فروختم و به جان خودم از اون موقع رفتن تو نقشه!

اپیزود مارچ علیه مونوریل ممکن است که به اندازه رُزباد دراماتیک نباشد ولی احتمالاً بامزه‌ترین و سرگرم‌کننده‌ترین قسمت سیمپسون‌هاست. مارج در این اپیزود توانست (برخلاف اپیزودهای اولیه سریال) کار مهمی انجام دهد. وی تصمیم اهالی اسپرینگفیلد را برای خرج کردن سه میلیون دلار برای سیستم مونوریل به چالش می‌کشد. هومر هم به رزومه‌ کاری‌اش که همیشه در حال رشد است چیزی اضافه می‌کند و در این اپیزود راننده‌ی مونوریل می‌شود. همه افراد شهر هم در موسیقیِ مونوریلیِ این قسمت شرکت می‌کنند؛ این موسیقی هنوز هم در میان بهترین موسیقی‌های این سریال قرار دارد.

مارچ علیه مونوریل همچنین دو ستاره‌ی مهمان دارد که با اقتدار آن‌ها را به رخ همگان می‌کشد. فیل هارتمن به یادماندنی‌ترین شخصیتش را بازی می‌کند که نه تروی مک‌لور بود و نه لیونل هوتر. او در این قسمت در نقش کلاهبردارِ مونوریل‌سازی به نام لایل لنلی ظاهر می‌شود و لئونارد نیموی هم با بازی کردن نقش خودش خنده‌های زیادی را می‌آفریند.
این اپیزود از سیمپسون ها ترانه اولیه‌ی هومر که ارجاعی به سریال فلیت‌ستون‌ها (The Flintstones) دارد تا نقطه‌ی اوجش که تعقیب و گریز در مونوریل است، تمام آن‌چه را که لازمه یک اپیزود به یاد ماندنی است فراهم می‌کند.

برای آگاهی از آخرین مقالات مجله پلازا در کانال تلگرام ما عضو شوید t.me/plaza_mag عضویت در کانال تلگرام

0 دیدگاه دیــدگاههای کاربـــران

بارگذاری ...
دیدگاه خود را با ما به اشتراک بگذارید

نشانی ایمیل شما در مجله خبری پلازا منتشر نخواهد شد. بخش‌هایی که با علامت * مشخص شده اند اجباری هستند.

0/1500