سریال It: Welcome to Derry با تغییر رویکردی جسورانه در فصل دوم، پنیوایز را از یک هیولای زمینی به موجودی کیهانی و هولناک تبدیل میکند. پس از فریب دادن مخاطبان با داستانی که در ابتدا شباهتهای ساختاری به آثار نوستالژیک داشت، این سریال حالا لایههای عمیقتر و تاریکتری از افسانههای استیون کینگ را به تصویر میکشد که در آن پنیوایز، نه یک دلقک، بلکه یک موجود لاوکرفتی است که درک آن برای ذهن کوچک انسان غیرممکن است.
فراتر از کلیشههای نوستالژیک
بسیاری از بینندگان در آغاز فصل اول، It: Welcome to Derry را با سریالهایی نظیر Stranger Things اشتباه گرفتند. شروع داستان با المانهای آشنایی نظیر گمشدن کودکان و جستوجوی دوستان با دوچرخه، انتظارات مخاطب را در مسیری مشخص هدایت میکرد. اما سریال با یک چرخش داستانی بیرحمانه و حذف شخصیتهای اصلی، خیلی زود نشان داد که هدفش بازسازی نوستالژی نیست، بلکه قرار است به تاریکترین نقاط جهانِ استیون کینگ سفر کند.
پنیوایز؛ موجودی خارج از زمان و مکان
در فصل دوم، ماهیت واقعی پنیوایز شفافتر میشود. او دلقکی با بادکنکهای قرمز نیست، بلکه یک موجود میانبعدی است که از ترسهای انسانی تغذیه میکند. این موجود باستانی که حتی پیش از شکلگیری سیاره زمین وجود داشته، در مقابل ماتورین (لاکپشت عظیم کیهانی و خالق جهان در دنیای کینگ) قرار میگیرد.
شکل واقعی پنیوایز برای انسانها غیرقابلدرک است؛ چرا که ساختار ذهن و بدن ما توانایی پردازش آن را ندارد. تماشای مستقیم «Deadlights» یا همان نورهای مرگبار او، تنها به جنون یا مرگی فجیع ختم میشود. در واقع، سریال قصد دارد نشان دهد که ترسهای انسانی در برابر بزرگی و بیتفاوتیِ کیهانی این موجود، چقدر کوچک و بیمعنا هستند.
نفوذ در روح و روان شهر دری
فصل دوم سریال بیش از پیش بر جنبههای لاوکرفتی داستان تأکید دارد؛ جایی که پنیوایز زمان را نه به صورت خطی، بلکه به صورت همزمان درک میکند. گذشته، حال و آینده برای او در یک نقطه متمرکز شده است و همین ویژگی باعث میشود که حتی نابودی فیزیکیاش در خطوط زمانی دیگر، به معنای پایان قطعی او نباشد.
وحشت اصلی در فصل دوم، نمایش قدرت پنیوایز در آلوده کردن ذهن ساکنان شهر دری است. با بازگشت به وقایع تلخی مانند قتلعام گروه بردلی، سریال نشان میدهد که مردم عادی چگونه به بازیچههایی برای انجام اعمال وحشتناک تبدیل میشوند. این اثر قرار است مرز میان واقعیت و کابوس را به کلی از بین ببرد و مخاطب را با حقیقتی هولناک تنها بگذارد: پنیوایز هرگز نمیرود، او فقط در اعماق سایهها منتظر میماند.
